زندگی در تبعید: تلخ و شیرین

| | Comments (0)

زندگی در تبعید و تحمل غربت برای اکثر ایرانیان بسیار مشکل و طاقت‌فرساست. با آنکه قریب سی سال از مهاجرت میلیونها ایرانی می‌گذرد، هنوز برای بسیاری از ما ذره‌ای از حب وطن کاسته نشده است. با آنکه جوانها و جوانترها در اکثر کشورهای اروپائی و در آمریکا آسانتر با محیط پیرامون خود به تفاهم رسیده‌اند، اما آنها هم از رنج دوری از وطن آباء و اجدادی و احساس تأسف از آنچه در ایران می‌گذرد، بی‌بهره نمانده‌اند.

با این حال آن روی سکه زندگی در تبعید مثبت است. بهره‌مند شدن و آموختن از دنیای آزاد موهبت بزرگی است که خواه و ناخواه نصیب «دیاسپورا»ی ایرانی شده است. برخورداری از امنیت و آزادی و زیستن تحت لوای قانون دستاورد بزرگی است. نفس کشیدن در جوامعی که احدی نمی‌تواند مزاحم شما شود، مگر به حکم قانون، لااقل برای ما شرقی‌ها تجربه‌ای نوین و لذت‌بخش است. زیستن در جوامعی که قوانین آن تنها توسط مردم و نمایندگان آنها وضع می‌شود و ملت می‌تواند با رای خود، هر آنگاه که نیت کند، قانون، قانونگذار و مجریان قانون را تعویض کند ثمره قرنها مبارزه مستمر این جوامع است که امروز ما تازه از راه رسیده‌ها از فواید آن بهره‌مند می‌شویم. همه ما دانسته و ندانسته از این مواهب استفاده می‌کنیم و احتمالاً آنقدر به آنها عادت کرده‌ایم که ناخودآگاه با بی‌اعتنائی از کنار آنها می‌گذریم. بخشی از نسل جوان اگر به دیار اجدادی سفر نکرده باشند چه بسا فرض را بر این قرار دهند که چون همه این مواهب جزئی از حقوق طبیعی انسانهاست الزاماً در سراسر عالم اوضاع بر همین منوال است.

 در هر حال، برای اکثریت ایرانی‌ها که از سیدنی تا ایسلند و از توکیو تا نیویورک پراکنده‌اند، زندگی در جهان آزاد می‌تواند فرصت گرانبهائی باشد برای آموختن شیوه‌های گوناگون حکومت در کشورهای دمکراتیک. آزادی بیان و آزادی مطبوعات و رسانه‌های دیگر پیش‌شرط هر نوع انتخابات آزاد است و این نکته زمانی به تجربه ثابت می‌شود که ما در این کشورها شاهد مناظره‌ها و مباحثه‌های رقبای انتخاباتی باشیم و انعکاس آنها را در روزنامه‌ها، رادیوها، تلویزیونهای گوناگون و ده‌ها هزار بلاگ اینترنتی تجربه کنیم. نقش اینترنت در انتخابات این روزها سایر رسانه‌ها را تحت‌الشعاع قرار داده است. در اثر کثرت و آزادی این رسانه‌ها ما با گوش و چشم خود شاهد چندگونگی برخورد با یک موضع و یا مبحث هستیم و می‌بینیم که این کثرت رسانه‌های مستقل چگونه باعث می‌شود هر مطلب مورد بحث، بهتر و گسترده‌تر مطرح شود. این تنوع و کثرت‌گرایی در برخوردها از احتمال توفیق هر نوع دروغ و خدعه می‌کاهد و موجب سیه‌روئی فریبکارها می‌شود.

برای مثال آنچه امروز در آمریکا در جریان انتخابات مقدماتی برای تعیین کاندیدای حزب دمکرات می‌گذرد برای علاقمندان به رشد و توسعه دمکراسی بسیار آموزنده است. در حالی که جمهوریخواهان توانسته‌اند در تعیین کاندیدای خود آسانتر و زودتر به نتیجه برسند و در مورد سناتور جان مک‌کین توافق کنند، دمکراتها بیش از چهار ماه است میان دو کاندیدای باقیمانده از جمع ده نفر اول مشغول رأی‌گیری هستند. دو سناتور یکی از ایالت نیویورک، خانم هیلاری کلینتون، و سناتور دیگر، آقای باراک اوباما، از ایالت ایلینوی، همچنان درگیر زد و خورد انتخاباتی باقی مانده‌اند. نکته جالب در این دوئل میان یک بانو و یک سیاه‌پوست بی‌سابقه بودن کاندیدا شدن هر دوی آنهاست. این اولین بار است که یکی از دو حزب بزرگ آمریکا یک زن و یا یک سیاه‌پوست را برای رهبری کشور کاندیدا کرده است. آنچه بیشتر موجب تعجب است موفقیت این دو کاندیداست در از میدان به در کردن رقبای سرسختی همانند سناتور جوزف بایدن رئیس کمیته روابط خارجی سنا و یا سناتورهای دیگر چون سناتور داد و سناتور ادواردز.

آقای اوباما نه تنها شخصاً به یک اقلیت نژادی تعلق دارد بلکه تازه سناتور شده و حتی اولین دوره سناتوریش به پایان نرسیده است. خانم کلینتون نیز سابقه چندان طولانی‌تری در سنا ندارد. صرف نظر از اینکه کدام یک از این دو در مبارزات مقدماتی پیروز شود و از سوی حزب دمکرات در انتخابات ریاست جمهوری ماه نوامبر آینده با سناتور مک کین دست و پنجه نرم کند، انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 تاریخی خواهد بود. آقای باراک حسین اوباما فرزند یک مسلمان کنیائی است که از آفریقا به آمریکا مهاجرت کرده و با یک بانوی سفیدپوست آمریکائی ازدواج کرده است. در واقع باید گفت اوباما یک آمریکائی نسل اول است همانگونه که آقای نیکلا سارکوزی رئیس جمهور فرانسه نیز فرانسوی نسل اول است. چنین اتفاقاتی تنها می‌تواند در کشورهای دمکراتیک صورت پذیرد. این در دمکراسی‌هاست که همانند مسابقات ورزشی، همه از فرصت‌ها و امکانات نسبتاً مساوی برخوردارند، قواعد بازی از اول تعیین شده است و هرکس آن قواعد را رعایت کرد و برنده شد، حقوقش محفوظ است. این خاصیت و ویژگی دمکراسی‌ها موجب می‌شود که بهترین‌ها به این جوامع جلب شوند و این کشورها بتواند از پربارترین استعدادها در همه امور بهره‌مند گردند. قرارگرفتن دو سناتور نامبرده در برابر هم و در زیر ذره‌بین رسانه‌ها قرار گرفتن هر دوی آنها نه تنها برای ملت آمریکا بلکه برای همه شیفتگان دمکراسی در سراسر دنیا فرصت گرانبهائی ایجاد کرده است.

برای سایر مردم دنیا که با علاقه این جدال «دوستانه» را نظاره می‌کنند بسیاری نکات روشنتر می‌شود. در درجه اول این دوئل میان دو سناتور آمریکائی مبیّن آن است که سرانجام این رای دهندگان هستند که رئیس جمهور خود را انتخاب می‌کنند. آنهائی که رؤسای جمهور آمریکا را برگزیده‌های تراستها و بانکهای بزرگ می‌دانند اکنون باید در برابر داوری خود شرمنده‌تر شوند، چون مشاهده کرده‌ایم که چگونه باراک اوباما صدها میلیون دلار با اعانه‌های کوچک از طریق اینترنت جمع‌آوری کرده است. خانم کلینتون هم پس از پیروزی در انتخابات مقدماتی پنسیلوانیا از طرفدارانش خواست که از طریق اینترنت هر یک 5 دلار برای مبارزات انتخاباتی او هدیه کنند. در مدتی کمتر از بیست و چهار ساعت، از قرار گزارش رسانه‌ها، بیش از ده میلیون دلار جمع‌آوری شد. این چنین مشارکت وسیع از سوی مردم آمریکا نمایانگر آن است که آنها صندوق رای را برای حل مسائل و مشکلات خود بهترین وسیله تشخیص می‌دهند و سرانجام هر کدام از این دو که انتخاب شوند مورد تأیید همه رای‌دهندگان حزب دمکرات قرار خواهد گرفت. اگرچه امروز قریب بیست و پنج درصد هواداران هر دو کاندیدا در نظرسنجی گفته‌اند که اگر کاندیدای مورد نظر آنها برگزیده نشود آنها یا در انتخابات شرکت نخواهند کرد و یا به جان مک‌کین کاندیدای جمهوریخواه رای خواهند داد اما این نظر فعلی آنهاست چون درگیر رقابت انتخاباتی هستند و احتمالاً در مرحله بعدی تغییر «رأی» خواهند داد. از این مطلب مهمتر آنکه پس از برگذاری انتخابات ماه نوامبر هر یک از دو حزب که در انتخابات بازنده شود از رئیس جمهور منتخب پشتیبانی خواهد کرد. آنچه در مورد انتخابات سال 2000 به وقوع پیوست و سرانجام دیوان عالی آمریکا با رأی خود میان جورج دبلیو بوش و آلبرت گور تعیین تکلیف کرد یک امر استثنائی بود. احتمالاً یکی از دلائل عدم محبوبیت بوش نیز همین درگیری اولیه بود که بسیاری از دمکراتها اعتقاد دارند که گور از تعداد آرا بیشتری برخوردار بود و احساس غبن می‌کردند. این دلگیری آثار بسیار منفی و دردسرآفرینی ایجاد کرد که هنوز هم پس از گذشت هشت سال عوارض آن مشهود است.

آنچه مهم است و می‌توان از آن آموخت شفافیت انتخابات در دمکراسی‌هاست. اگر انتخابات آمریکا را با انتخابات کشورهائی نظیر زیمبابوه و ایران مقایسه کنیم آن وقت به خوبی روشن می‌شود که چرا مردم، حکومتهای این کشورها را مشروع نمی‌دانند. در اولی یعنی زیمبابوه هفته‌ها صندوقهای رأی را مورد دستکاری قرار می‌دهند و سرانجام مدعی می‌شوند که هیچ یک از کاندیداها نتوانسته به حد نصاب یعنی بیش از پنجاه درصد آرا برسد. همزمان مخالفین با حبس و تهدید و آزار اعضای حزب مخالف سعی می‌کنند تا شاید بتوانند مجدداً آقای موگابه را که مملکت را به ورشکستگی و فلاکت کشانده است به مردم تحمیل کنند. لااقل در زیمبابوه در مورد انتخابات مجلس بهتر از جمهوری اسلامی عمل کردند و سرانجام پذیرفتند که حزب مخالف برنده اکثریت در پارلمان شده است. در ایران حکومت آخوند ـ پاسدار اصلاً به خود زحمت تقلب به وسیله تعویض صندوق را نمی‌دهد. آنها از اول روی صورت مسأله خط می‌کشند و با حذف همه مخالفین و حتی «نیمه خودی‌ها» تنها یک لیست را در اختیار رای‌دهندگان قرار می‌دهند و بنابراین نیازی به شب زنده‌داری در انتظار اعلام نتایج ندارند.

آقای رهبر و رئیس جمهوری محبوب توانسته‌اند با استفاده از متدهای معمول در «دمکراسی اسلامی» از زحمت رای‌دهندگان بکاهند و از هرگونه شگفت‌زدگی پس از اعلام نتایج پیشگیری کنند.

پاریس ـ اول ماه مه 2008

جیب‌های گشاد و دستهای دراز

| | Comments (0)

دست دراز جمهوری اسلامی به مدد جیب گشاد  حاکمان، این بار توانسته است انتخابات ریاست جمهوری پاراگوئه را در آن سوی جهان تحت تأثیر قرار دهد. از قرار گزارش مفسران بین‌المللی، جمهوری اسلامی در پیروزی انتخاباتی اسقف فرناندو لوگو که به وسیله واتیکان از کلیسا رانده شده نقش مهمی ایفا کرده است. با دوستانی چون اسقف سابق لوگو در پارگوئه، دانیل اورتگا در نیکاراگوئه، الن گارسیا در پرو، رافائل کورورا در اکوادور، هوگو چاوز در ونزوئلا و برادران کاسترو در کوبا، آقای احمدی‌نژاد امیدوار است بتواند آمریکا را در آن منطقه از جهان در «محاصره» ایدئولوژیک قرار دهد. از قرار گزارش روزنامه‌ها، ایران تا کنون بیش از چهل میلیون دلار در ونزوئلا خرج کرده است و سی میلیون دیگر برای نیکاراگوا، بلیوی و اکوادور خرج شده است. طبق گزارش همین منابع، نزدیک به پنج میلیون دلار اسلحه ساخت جمهوری اسلامی به این کشورها ارسال شده است. روزنامه‌نگاران و مفسران برجسته بین‌المللی معتقدند جمهوری اسلامی متعهد شده است برای ایجاد یک شبکۀ تلویزیونی به‌زبان اسپانیولی برای منطقه، بیش از یک میلیارد دلار سرمایه‌گذاری کند. همه این هزینه‌ها برای رقابت و مقابله با آمریکا در آن منطقه است. باید خاطرنشان کنیم که حتی در اوج دوران جنگ سرد، روسیه شوروی پس از ماجرای موشکهای کوبا از دخالت در آن منطقه خودداری کرد. اگر شورویها با آمریکا در سراسر جهان رقابت می‌کردند دلیل بسیار روشنی داشت. آنها توانسته بودند با تسلط بر اروپای شرقی و استفاده اقتصادی از این روابط نابرابر، منافع ملی مردم روسیه را به زعم خود، حراست کنند. باید پرسید جمهوری اسلامی با این نوع اقدامات تحریک‌آمیز و هزینه‌های کمرشکن در پی چه مقاصدی است؟ آیا جمهوری اسلامی می‌خواهد در آمریکای لاتین برای خود منطقه نفوذ ایجاد کند و در صورت موفقیت، چه سودی برای ملت ایران حاصل خواهد شد؟

زمانی که ملت در تعیین سرنوشت خود نقشی ندارد، مطبوعات اجازه دخالت در سیاست را ندارند، دهانها بسته و قلمها شکسته است جمهوری اسلامی دامنه ماجراجوئی خود را تا آن سوی جهان گسترش می‌دهد. استقرار عوامل حزب‌اللهی در آرژانتین موجب شد که حکومت آن کشور انگشت اتهام را در مورد دو بمب‌گذاری در مرکز فرهنگی یهودی‌های آرژانتین به سوی جمهوری اسلامی نشانه رود. مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی از سوی محاکم آرژانتین احضار شده‌اند و روابط دیپلماتیک میان ایران و آرژانتین قطع شده است. وخامت اوضاع در این مورد آنقدر بالا گرفت که رئیس جمهور آرژانتین طی نطق سالیانه خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد جمهوری اسلامی را به اسم در مورد این بمبگذاری‌ها مورد اتهام قرار داد. تا زمانی که جمهوری اسلامی به این نوع ماجراجوئی‌ها و آشوبگری‌ها ادامه می‌دهد، بر هزینه‌های کوتاه‌مدت و درازمدت ملت ایران افزوده خواهد شد. آنچه جمهوری اسلامی فراموش می‌کند، ماهیت حکومتها در آمریکای لاتین است. به استثنای کوبا و ونزوئلا، در اکثر کشورهای دیگر آمریکای جنوبی دمکراسی حکمفرماست و حکومتهای فعلی این کشورها اکثراً با اختلاف ناچیزی انتخاب شده‌اند و همواره در معرض خطر سقوط قرار دارند.

«ش.ف»

در آن سوی خلیج فارس

| | Comments (0)

یک شرکت خصوصی در عربستان سعودی توانسته است با هزینۀ بیلیونها دلار پروژه شهرسازی، در عربستان سعودی شهر جدیدی ایجاد کند. این شهر دارای بیش از دو هزار کارخانه، بیست و دو هزار اطاق هتل و بزرگترین بندر دنیا خواهد شد. شرکت ساختمانی Emaar همان شرکتی است که برج دبی را ساخته است و سرمایه خود را منحصراً از راه فروش سهام در بخش خصوصی تأمین می‌کند. این گزارش بخشی از مجله اکونومیست این هفته است که پشت جلد و موضوع هفته را به رشد بی‌سابقه کشورهای حاشیه خلیج فارس اختصاص داده است. «اعتلای خلیج» "The Rise of the Gulf" عنوانی است که اکونومیست برای چگونگی مدیریت ثروت بی‌کران این منطقه زرخیز انتخاب کرده است.

نویسنده مقاله یادآوری می‌کند که در امارات، که امروز بزرگترین برج تجاری دنیا با ارتفاع ششصد متر در آن سر به آسمان کشیده است، پیش از سال 1961 حتی یک جاده اسفالت شده وجود نداشت. این اولین بار نیست که اکونومیست و سایر مطبوعات اقتصادی به تشریح معجزه اقتصادی کشورهای عضو GCC (شورای همکاری خلیج فارس) می‌پردازند.

اگر ثمرۀ نفت در ایران ویرانی، فساد، فقر، تورم و دیکتاتوری بوده است دیگران ‌توانسته‌اند به بهترین وجه از اشتباهات گذشته خود درس آموخته و این بار به فکر آینده،  سازندگی کنند.

یک ایرانی با خواندن این گزارش بی‌اختیار ذهنش به مقایسه دو سوی خلیج فارس متوجه می‌شود. چرا و چگونه ما نتوانسته‌ایم در این مسیر موفق شویم؟

اگر بررسی عوامل گوناگون را در این مورد به فرصت دیگری موکول کنیم یک عامل را نمی‌توان ناگفته گذاشت و آن هم نقش بخش خصوصی در این معماست. با آنکه در شیخ نشین‌های همسایه ما کوچکترین نشانه‌ای از دمکراسی مشاهده نمی‌شود، آنها توانسته‌اند مردم خود را در این جهش عظیم به سوی تغییر و تحول شریک سازند. آزادی اقتصادی، دولت‌های کوچک که در تولید و توزیع دخالت نمی‌کنند، عدم قوانین دست و پاگیر و مالیاتهای کمرشکن، اینها هستند عواملی که بیش از هر چیز در رشد بی‌سابقه این منطقه دخیل بوده‌اند.

در مقام مقایسه، به ایران بعد از انقلاب مراجعه کنید. اصل 44 قانون اساسی جمهوری اسلامی بخش خصوصی را منکوب و یا مصادره و صاحبان آنها را مجبور به جلای وطن کرد. پس از گذشت سی سال تازه فهمیده‌اند که مرتکب چه خطایی شده‌اند ولی شهامت اقرار به آن را ندارند. در عوض تغییر قانون اساسی و نسخ اصل 44، می‌خواهند با همان اصل در جهت معکوس عمل کنند. مثل همه چیز دیگر از رویارویی با حقیقت و اذعان به اشتباه گریزانند. در همه دنیا تا زمانی که قانونی یا ماده‌ای از قانون قابل اجرا نیست آن را با صراحت منسوع اعلام کرده و از شرش خلاص می‌شوند. اما این جماعت نه شهامت اقرار به خطا را دارند و نه لیاقت اصلاح شتباه. پس از گذشت نزدیک به ده سال که از قیل و قال خصوصی‌سازی می‌گذرد، حکومت مرکزی روز به روز بزرگتر و در عین حال ناتوانتر می‌شود. این جماعت نه تنها ملت ایران را لایق حکومت بر خود نمی‌دانند بلکه در امور اقتصادی هم می‌خواهند همچنان بر سرنوشت ملت حاکم باشند. نتیجه این لجاجت و عدم لیاقت افزایش فاصله سطح زندگی و رفاه در دو سوی خلیج فارس خواهد بود.

«ش.ف»

 

At Last An Arab Intellectual Dares to Stand Up

| | Comments (1)

The following is an op-ed by a young Arab intellectual that I have had the pleasure to know. His comments merit attention by not only the Arabs but all of us who inhabit the Middle East. I would be grateful for your comments.

 

 

The Jews of Arabia (Welcome back our long-gone neighbours)

by Sultan Al Qassemi

Many of us have heard of the famous advertising empire known as Saatchi and Saatchi, laughed at the jokes of Jerry Seinfeld, tapped our feet to the beats of Paula Abdul and shopped at Max Azria's BCBG stores. So what do all these successful people from various industries have in common?

They are all of Arab origins.

The Jewish presence in what is now the Arab world dates back thousands of years; in fact, the very religion was founded in this region. Arab Muslims, Christians and Jews have been living in peace and harmony for centuries, so what happened? In short, after the violent wave of European anti-Semitism in the mid-20th century there was an exodus of European Jewry into historic Palestine, much of it forced, armed and violent, lead by groups such as the Hagana and the Irgun (who were responsible for the bombing of the King David Hotel).

Unfortunately, many Muslim Arabs from across the region reacted violently to these developments and decided to reciprocate; as a result, Jews who were living amongst them were shunned and assaulted. In Iraq, for example, about 120,000 Jews were compelled to emigrate to Israel, the US and Europe in just less than three years.

The streets of Cairo, the historic neighbourhoods of Syria, the mountainous terrains of Lebanon and the bustling markets of Baghdad were, for the first time in thousands of years, emptied of one of the most successful ethnic minorities living within their communities. Doctors, architects, businessmen, scientists, poets and writers started to pack up and leave, some with good reason and some to avoid the repercussions of the founding of the state of Israel.

It wasn't all bad blood between the Arabs and the Jews; in fact, there were stories of heroism that have gone unreported and unnoticed in the Arab media. In the midst of the horrors of the Nazi occupation of France in the 1940s, the imam of the Paris Mosque saved the lives of scores of Jews by issuing certificates stating their faith to be Muslim. In Tunis, entire Jewish families were saved by a local hero, Khaled Abdelwahhab, who hid them in his farm at great risk to himself and his family; he was honoured posthumously for his bravery. As a result of such actions fewer than one per cent of the Jews of Arabia -- who numbered in their hundreds of thousands -- perished compared to more than 50 per cent of the Jews of Europe.

Since then, there has been predominantly negative coverage of Judeo-Arab relations. Europe, after the Second World War, was able to turn the page almost immediately, yet many Arabs still paint all Jews with the same brush used for Israelis.

In 1975, after the death of the Egyptian revolutionary leader Jamal Abdul Nasser, many countries in which he financed and encouraged revolutions were free from his pan-Arab nationalism and scaremongering and decided to take action in order to restore the social unity of their countries. The pre-Saddam Iraqi Revolution Command Council issued advertisements in The New York Times and elsewhere inviting Jews to return to their home countries and guaranteeing their rights. Sadat's Egypt and Hafez Al Assad's Syria also issued such statements.

In recent history it has only been two forward-thinking Middle Eastern kingdoms of Morocco and Bahrain that have broken the mould of suspicion towards their Jewish citizens and integrated them into the social and political spheres. The first with the case of André Azoulay, an adviser to the previous and current kings; and the latter with the recent appointment of Huda Ezra Ebrahim Nonoo as the new Bahraini ambassador to America.

Today in New York City alone there are more than 75,000 Jews of Syrian origin, many of them educated in the best schools, speaking or understanding Arabic and still having an affinity for Syria. Is it not possible to imagine that such persons have the right, if they so choose, to be full citizens of Syria?

Is it not time to reassure the Jews of Arab origin that their ancestral homes are mature enough to welcome them back if they decide to invest, visit or even take up citizenship? If football players who spend a few months in the Middle East are given citizenship, shouldn't people who have a natural birth-right, tremendous wealth and valuable education and skills be given the same?

Of course such statements will be met with criticisms and reminders of what the Israelis are doing to our Palestinian brothers and sisters. To that one can say that in the Middle East, no one has been more cruel and violent to Arabs, more exploitive of the Palestinians and more manipulative of their cause than Arabs themselves. Do we forget it was Iraq that invaded Kuwait, Egypt that encouraged bloody revolutions throughout the region and mostly militants from the Arabian Peninsula responsible for atrocious crimes of terrorism in Iraq? We ourselves have been the victims of unfair generalisations by the Western media, but should we learn from past lessons, or should we continue to reciprocate?

Sultan Al Qassemi is a Sharjah-based businessman and graduate of the American University of Paris. He is founder of Barjeel Securities, Dubai.

http://www.thenational.ae/article/20080426/OPINION/207828328&SearchID=73315937424607

If you choose to reply and care for it to appear in The National newspaper please cc James at letters@thenational.ae


بازی با آتش

| | Comments (0)

از قرار معلوم جنون هم مثل وبا واگیردار است. شاید هم اشتباه از ما بود که فکر می‌کردیم احمدی‌نژاد و شرکاء تنها سهامداران این شرکت انحصاری هستند. خوشبختانه خانم هیلاری کلینتون با شکرپاشی‌های هفته پیش خود ما را متوجه اشتباهمان کرد.

از قرار گزارش خبرگزاری‌ها، هیلاری کلینتون که می‌خواهد رئیس جمهور آمریکا شود با لحنی خشونت‌آمیز، در یک حمله بی‌سابقه به ایران گفته است: «اگر روزی جمهوری اسلامی با سلاح اتمی به اسرائیل حمله کند و او در آن هنگام رئیس جمهور باشد ایران را به کلی نابود خواهد کرد.» رقیب هم حزب سرکار خانم هیلاری، آقای اوباما تا این لحظه نتوانسته است در این گونه تهدیدات تخیلی، ولی موهن و خطرناک، با رقیب خود هم‌چشمی کند. مسلم است که در دوران انتخابات و برای کسب چند رأی بیشتر سیاست‌بازها توسّل به هر وسیله‌ای را مجاز می‌دانند اما گزافه‌گویی هم حد و حدودی دارد.

متأسفانه ما که دستمان به دامان علیامخدره نمی‌رسد و تنها امیدواریم ایرانیان مقیم آمریکا پاسخ این گستاخی را به نوعی بدهند و به ایشان خاطرنشان کنند که هیچکس طی بیش از سه هزار سال تاریخ نتوانسته است «ایران را نابود کند.» این نوع سخن گفتن را احمدی‌نژاد آغاز کرد و زمانی که او گفت «اسرائیل باید از صفحه تاریخ محو شود» هیچ ایرانی متفکری با این یاوه‌سرائی همصدا نشد.

این گونه نیاندیشیده سخن گفتن کار را به جائی رسانده است که یک شخصیت بلندپایه آمریکا، سناتور ایالت نیویورک و همسر رئیس جمهور پیشین به خود اجازه می‌دهد مرتکب چنین اهانتی به ملت ایران بشود.

 

بازی با آتش

چه شد که به اینجا کشانده شدیم؟ در این دنیا دیر یا زود با همه کشورها آنچنان رفتار می‌شود که لیاقت آن را دارند. زمانی با پاسپورت ایرانی بدون ویزا در اکثر کشورهای اروپائی به ما خوش‌آمد می‌گفتند و از ایرانی بودن خود احساس غرور می‌کردیم. با امروز مقایسه کنید که در هر فرودگاهی همانند تروریست‌های عرب و هواخوانان القاعده با ما رفتار می‌شود و ساعتها باید پاسخگوی مأمورین پلیس فرودگاهها باشیم. به عنوان یک ایرانی حتی حسابهای بانکی شخصی ما را مسدود می‌کنند و برای انتقال اندک وجوه مخارج تحصیلی فرزندانمان با هزار اشکال و دردسر بانکی مواجه می‌شویم.

آنهایی که هر روز و هر ساعت آرزوی مرگ آمریکا و انگلیس، اسرائیل و فرانسه و... را می‌کنند و در و دیوار خیابانهای شهرهای بزرگ ایران را با این اراجیف ملوث کرده‌اند احمقانه متعجبند که چرا توریست خارجی به ایران نمی‌رود و یا چرا سفارتخانه‌های اروپائی تا این حد برای دادن ویزا به جوانان،  دانشجویان یا هموطنان بیمار ما سختگیری می‌کنند. این همه عناد و لجاجت با دنیای خارج و این همه بیگانه ستیزی بی‌جهت ما را امروز به این گوشه انزوا و ناتوانی رسانده است.

 

محاسبه سود و زیان در سیاست

درست است که به عنوان یک ایرانی گفتۀ خانم هیلاری کلینتون موجب عصبانیت ما می‌شود اما در عین حال نباید فراموش کنیم که او یک سیاست‌باز است. اگر درست بیست و چهار ساعت قبل از رأی‌گیری مقدماتی در ایالت پنسیلوانیا این درّفشانی را می‌کند بدان جهت است که می‌داند تا چه حد ایران جمهوری اسلامی مورد تنفر ملت آمریکاست و حال که با یک فاصله چشمگیر بر رقیب خود در آن مرحله از مبارزه انتخاباتی موفق شده است احتمال دارد این سخن خود را به منزله یک تأییدیه به حساب آورد.

سیاست‌های خانمانسوز جمهوری اسلامی چه در زمینه حمایت از تروریسم در منطقه و چه در عراق و نوار غزه نه تنها کوچکترین سودی در حال و آینده برای ملت ایران نداشته و نخواهد داشت بلکه روز به روز افکار عمومی مردم کشورهای غربی را علیه ایران بیش و بیشتر تحریک خواهد کرد.

آیا تا امروز کسی توانسته است کوچکترین سودی را به عنوان محصول این سیاست معرفی کند؟ شاید اشکال اصلی ما از جای دیگری ناشی می‌شود. در دنیای امروز سنجش سود و زیان مبنای همه تصمیمات مردمان عاقل است. اما از سوی دیگر شاید تفکر دینی را در برابر عقلانیت قرار دادن کار صحیحی نباشد چون اگر محاسبات سود و زیان در این دنیا تسویه می‌شود، حساب و کتاب مذهبیون معمولاً حواله به دنیای دیگر است. اما باید پرسید این نوع تعصبات مذهبی چه ارتباطی با دنیای امروز دارد؟ دنیایی که در آن باید برای مسائل روزانه مردم راه حل یافت، باید برای کودکان بهداشت و تغذیه فراهم کرد، به آموزش نوباوگان پرداخت و رفاه جامعه را تأمین کرد.

شاید در اوج غلیان انقلابی، بخشی از مردم، آن هم برای مدتی کوتاه، آماده فداکاری و جانبازی باشند ولی در درازمدت احتیاجات همه جوامع در جهان امروزی مشابه است و حکومتها چاره‌ای ندارند جز آنکه در فراهم ساختن امکانات و بهبود رفاه عمومی کوشا باشند.

بازی با آتش و دهن کجی به دنیا در مورد تسلیحات اتمی تا کنون به ملت ایران هزینه‌های طاقت فرسائی تحمیل کرده و هر چه زمان بیشتری بگذرد فشار این هزینه‌ها سنگین‌تر می‌شود.

باید پرسید در ازای پرداخت این هزینه سنگین چه سودی تا کنون عاید ملت شده است؟ و یا در آینده حتی، در عالم خیال و پس از دستیابی به سلاح هسته‌ای چه مشکلی از مشکلات ملت ایران حل خواهد شد؟ آیا مردم کره شمالی حالا که صاحب بمب اتمی شده‌اند کمتر احساس گرسنگی و قحطی‌زدگی می‌کنند؟

 

با شتاب هر چه تمامتر به سوی خطر

دستیابی به سلاح هسته‌ای برای جمهوری اسلامی یا بهتر بگوئیم برای ملت ایران هزینه‌ای بسیار گزاف خواهد داشت و احتمال اینکه بگذارند این لقمه به سلامت از گلوی سران نظام بگذرد بسیار اندک است. اگر جمهوری اسلامی حقایق را با مردم در میان نمی‌گذارد این به آن معنی نیست که سرانجام مردم کفاره اعمال نظام را نخواهند پرداخت. هفته پیش «مرد محتاط» کابینه بوش، رابرت گیتس، وزیر دفاع طی یک سخنرانی مهم در دانشکده نظامی وست پوینت (West Point) مطالبی گفت که تا کنون کسی از دهان شخص وی نشنیده بود و احتمالاً دال بر آن است که اخیراً اطلاعات تازه‌ای در دسترس حضرات قرار گرفته است. او در این سخنرانی گفت: «ایران با شتاب هرچه بیشتر در پی دستیابی به بمب اتمی است.» و سپس چنین ادامه داد: «به دلیل سیاستهای برهم زننده ثبات که رژیم ایران پی گرفته و خطری که می‌تواند یک ایران اتمی داشته باشد، گزینه نظامی علیه این کشور همچنان بر روی میز است.» این سخنان در کنار گفته‌های جورج بوش رئیس جمهوری آمریکا که به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد انفجار سفارت آمریکا در بیروت سخن می‌گفت و ایران را به «تروریسم و اخلال در روند دمکراسی در لبنان» متهم کرد می‌تواند موجب نگرانی باشد. وقتی که آقای بوش ایران و القاعده را به عنوان دو عامل بی‌ثباتی در جهان معرفی می‌کند، این صحبت‌ها معنی دیگری به خود می‌گیرد.

مسأله این نیست که آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد یا نه، متاسفانه روزانه آمریکا و سایر کشورهای غربی ضرباتی بر اقتصاد ایران می‌زنند که برای ملت ما از هر حمله موضعی نظامی بسیار گرانتر تمام می‌شود. اگر اسرائیلی‌ها با حمله به راکتورهای هسته‌ای عراق در اوسیراک (Osirak) در سال 1981 برنامه اتمی عراق را برای سالها فلج کردند، این روزها با تحریمهای اقتصادی و انزوای سیاسی براساس مصوبات شورای امنیت سازمان ملل متحد لطمات بسیار دامنه‌دارتری بر پیکره اقتصاد ایران فرود می‌آید که پی‌آمد آن سالهای سال با ما خواهد بود.

حمله نظامی و جنگ، البته مهیب و خطرناک است ولی فراموش نکنیم که تحریمهای مندرج در هر سه قطعنامه شورای امنیت نوعی اعلام جنگ علیه منافع اقتصادی ملت ایران محسوب می‌شود. تورمی که امروز زندگانی بسیار مشکل مردم ایران را مشکل‌تر از همیشه کرده تا حدود زیادی با تحریمها و سایر جوانب جنگ اقتصادی و بانکی غرب و آمریکا علیه ایران مرتبط است. لجاجت سران نظام جمهوری اسلامی امروز تکرار همان اشتباهاتی است که در مورد جنگ خانمانسوز ایران و عراق مرتکب شدند. همانگون که با تداوم جنگ پس از آزادی خرمشهر، شش سال به جنگ بی‌ثمر ادامه دادند چون جنگ را «برکتی» برای حفظ نظام می‌دانستند، امروز هم با پیگیری سیاست موش و گربه در مورد برنامه اتمی اهداف سیاسی خود را بر منافع ملی ایران مرجح می‌دانند. آنها از هیچگونه تحریکی علیه آمریکا و اروپا کوتاه نمی‌آیند چون در انتظار درگیری نظامی با غرب روزشماری می‌کنند. عدم توانائی آنها در حل مسائل کشور موجب شده است که کماکان با علم کردن «دشمن بیگانه» تا حد امکان افکار عمومی را منحرف سازند.

سخنانی مثل شکرپرانی خانم کلینتون برای نظام جمهوری اسلامی مانند بانگ اذان دلنشین است (حیفم آمد بنویسم موسیقی خوش‌نوا!) هرچه خطر اجنبی چه لفظی چه عملی بیشتر مطرح باشد، آنها بهتر می‌توانند کمبودها و شکستهای خود را پرده‌پوشی کنند و از پاسخگوئی به مردم سرباز زنند، صدای مخالفین را خفه کنند، مطبوعات را نابود سازند، بر تعداد اعدامها بیافزایند و زندانها را از مبارزان و آزادیخواهان پر کنند.

پاریس ـ 23 آوریل 2008